|
خوشا شیراز و وضع بیمثالش |
|
خداوندا نگه دار از زوالش |
|
ز رکن آباد ما صد لوحش الله |
|
که عمر خضر میبخشد زلالش |
|
میان جعفرآباد و مصلا |
|
عبیرآمیز میآید شمالش |
|
به شیراز آی و فیض روح قدسی |
|
بجوی از مردم صاحب کمالش |
|
که نام قند مصری برد آن جا |
|
که شیرینان ندادند انفعالش |
|
صبا زان لولی شنگول سرمست |
|
چه داری آگهی چون است حالش |
|
گر آن شیرین پسر خونم بریزد |
|
دلا چون شیر مادر کن حلالش |
|
مکن از خواب بیدارم خدا را |
|
که دارم خلوتی خوش با خیالش |
|
چرا حافظ چو میترسیدی از هجر |
|
نکردی شکر ایام وصالش |
شیراز در اشعار سعدی
|
خوشا سپیدهدمی باشد آنکه بینم باز |
|
رسیده بر سر الله اکبر شیراز |
|
بدیده بار دگر آن بهشت روی زمین |
|
که بار ایمنی آرد نه جور قحط و نیاز |
|
نه لایق ظلماتست بالله این اقلیم |
|
که تختگاه سلیمان بدست و حضرت راز |
|
هزار پیر و ولی بیش باشد اندر وی |
|
که کعبه بر سر ایشان همی کند پرواز |
|
به ذکر و فکر و عبادت به روح شیخ کبیر |
|
به حق روزبهان و به حق پنج نماز |
|
که گوش دار تو این شهر نیکمردان را |
|
ز دست ظالم بد دین و کافر غماز |
|
به حق کعبه و آن کس که کرد کعبه بنا |
|
که دار مردم شیراز در تجمل و ناز |
|
هر آن کسی که کند قصد قبةالاسلام |
|
بریده باد سرش همچو زر و نقره به گاز |
|
که سعدی از حق شیراز روز و شب میگفت |
|
که شهرها همه بازند و شهر ما شهباز |
شیراز در اشعار شهریار
|
خوشا سپیدهدمی باشد آنکه بینم باز |
|
رسیده بر سر الله اکبر شیراز |
|
بدیده بار دگر آن بهشت روی زمین |
|
که بار ایمنی آرد نه جور قحط و نیاز |
|
نه لایق ظلماتست بالله این اقلیم |
|
که تختگاه سلیمان بدست و حضرت راز |
|
هزار پیر و ولی بیش باشد اندر وی |
|
که کعبه بر سر ایشان همی کند پرواز |
|
به ذکر و فکر و عبادت به روح شیخ کبیر |
|
به حق روزبهان و به حق پنج نماز |
|
که گوش دار تو این شهر نیکمردان را |
|
ز دست ظالم بد دین و کافر غماز |
|
به حق کعبه و آن کس که کرد کعبه بنا |
|
که دار مردم شیراز در تجمل و ناز |
|
هر آن کسی که کند قصد قبةالاسلام |
|
بریده باد سرش همچو زر و نقره به گاز |
|
که سعدی از حق شیراز روز و شب میگفت |
|
که شهرها همه بازند و شهر ما شهباز |
شیراز در اشعار عبید زاکانی
|
رفتم از خطهی شیراز و به جان در خطرم |
|
وه کزین رفتن ناچار چه خونین جگرم |
|
میروم دست زنان بر سر و پای اندر گل |
|
زین سفر تا چه شود حال و چه آید به سرم |
|
گاه چون بلبل شوریده درآیم به خروش |
|
گاه چون غنچهی دلتنگ گریبان بدرم |
|
من از این شهر اگر برشکنم در شکنم |
|
من از این کوی اگر برگذرم درگذرم |
|
بیخود و بیدل و بییار برون از شیراز |
|
«میروم وز سر حسرت به قفا مینگرم» |
|
قوت دست ندارم چو عنان میگیرم |
|
«خبر از پای ندارم که زمین میسپرم» |
|
این چنین زار که امروز منم در غم عشق |
|
قول ناصح نکند چاره و پند پدرم |
|
ای عبید این سفری نیست که من میخواهم |
|
میکشد دهر به زنجیر قضا و قدرم |

