تبليغاتX
Shiraz City
شنبه بیست و نهم مهر 1385 ساعت 14:39
شیراز در اشعار حافظ

خوشا شیراز و وضع بی‌مثالش

 

خداوندا نگه دار از زوالش

ز رکن آباد ما صد لوحش الله

 

که عمر خضر می‌بخشد زلالش

میان جعفرآباد و مصلا

 

عبیرآمیز می‌آید شمالش

به شیراز آی و فیض روح قدسی

 

بجوی از مردم صاحب کمالش

که نام قند مصری برد آن جا

 

که شیرینان ندادند انفعالش

صبا زان لولی شنگول سرمست

 

چه داری آگهی چون است حالش

گر آن شیرین پسر خونم بریزد

 

دلا چون شیر مادر کن حلالش

مکن از خواب بیدارم خدا را

 

که دارم خلوتی خوش با خیالش

چرا حافظ چو می‌ترسیدی از هجر

 

نکردی شکر ایام وصالش

شیراز در  اشعار  سعدی

خوشا سپیده‌دمی باشد آنکه بینم باز

 

رسیده بر سر الله اکبر شیراز

بدیده بار دگر آن بهشت روی زمین

 

که بار ایمنی آرد نه جور قحط و نیاز

نه لایق ظلماتست بالله این اقلیم

 

که تختگاه سلیمان بدست و حضرت راز

هزار پیر و ولی بیش باشد اندر وی

 

که کعبه بر سر ایشان همی کند پرواز

به ذکر و فکر و عبادت به روح شیخ کبیر

 

به حق روزبهان و به حق پنج نماز

که گوش دار تو این شهر نیکمردان را

 

ز دست ظالم بد دین و کافر غماز

به حق کعبه و آن کس که کرد کعبه بنا

 

که دار مردم شیراز در تجمل و ناز

هر آن کسی که کند قصد قبةالاسلام

 

بریده باد سرش همچو زر و نقره به گاز

که سعدی از حق شیراز روز و شب می‌گفت

 

که شهرها همه بازند و شهر ما شهباز

 

شیراز در  اشعار  شهریار

خوشا سپیده‌دمی باشد آنکه بینم باز

 

رسیده بر سر الله اکبر شیراز

بدیده بار دگر آن بهشت روی زمین

 

که بار ایمنی آرد نه جور قحط و نیاز

نه لایق ظلماتست بالله این اقلیم

 

که تختگاه سلیمان بدست و حضرت راز

هزار پیر و ولی بیش باشد اندر وی

 

که کعبه بر سر ایشان همی کند پرواز

به ذکر و فکر و عبادت به روح شیخ کبیر

 

به حق روزبهان و به حق پنج نماز

که گوش دار تو این شهر نیکمردان را

 

ز دست ظالم بد دین و کافر غماز

به حق کعبه و آن کس که کرد کعبه بنا

 

که دار مردم شیراز در تجمل و ناز

هر آن کسی که کند قصد قبةالاسلام

 

بریده باد سرش همچو زر و نقره به گاز

که سعدی از حق شیراز روز و شب می‌گفت

 

که شهرها همه بازند و شهر ما شهباز

 

 

 

شیراز در  اشعار  عبید زاکانی

رفتم از خطه‌ی شیراز و به جان در خطرم

 

وه کزین رفتن ناچار چه خونین جگرم

میروم دست زنان بر سر و پای اندر گل

 

زین سفر تا چه شود حال و چه آید به سرم

گاه چون بلبل شوریده درآیم به خروش

 

گاه چون غنچه‌ی دلتنگ گریبان بدرم

من از این شهر اگر برشکنم در شکنم

 

من از این کوی اگر برگذرم درگذرم

بی‌خود و بی‌دل و بی‌یار برون از شیراز

 

«میروم وز سر حسرت به قفا مینگرم»

قوت دست ندارم چو عنان میگیرم

 

«خبر از پای ندارم که زمین می‌سپرم»

این چنین زار که امروز منم در غم عشق

 

قول ناصح نکند چاره و پند پدرم

ای عبید این سفری نیست که من میخواهم

 

میکشد دهر به زنجیر قضا و قدرم

نوشته شده توسط عليرضا | لینک ثابت | موضوع: شيراز در شعر شعرا